محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1348

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و با ابو بكر بيعت كنيد . » بدينسان اوسيان برخاستند و با ابو بكر بيعت كردند و كارى كه سعد بن عباده و خزرجيان دربارهء آن همسخن شده بودند در هم شكست . ابو بكر بن محمد خزاعى گويد : طايفهء اسلم به جماعت بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند . عمر مىگفت : « وقتى اسلميان را ديدم از فيروزى اطمينان يافتم . » عبد الله بن عبد الرحمن گويد : مردم از هر سو براى بيعت ابو بكر آمدند و نزديك بود سعد بن عباده را پايمال كنند و يكى از ياران وى گفت : « مراقب سعد باشيد و پايمالش نكنيد . » عمر گفت : « بكشيدش كه خدا او را بكشد » ، آنگاه بالاى سر سعد ايستاد و گفت : « مىخواستم پايمالت كنم تا بازويت درهم بشكند . » سعد ريش عمر را گرفت و گفت : « به خدا اگر مويى از آن مىكندى دندان در دهانت نمىماند . » ابو بكر گفت : « عمر ! آرام باش كه ملايمت بهتر است » و عمر از او كناره گرفت . سعد گفت : « اگر نيروى برخاستن داشتم در اقطار و كوچه هاى مدينه چنان بانگى از من مىشنيديد كه تو و يارانت گم شويد و ترا پيش كسانى مىفرستادم كه در ميان ايشان به مطبع بودى نه مطاع ، مرا از اينجا ببريد . » خزرجيان او را به خانه اش بردند و چند روز بعد كس پيش او فرستادند كه بيا بيعت كن كه همه مردم بيعت كرده‌اند . جواب سعد چنين بود كه : « به خدا بيعت نكنم تا هر چه تير در تيردان دارم بيندازم و سر نيزه‌ام را خونين كنم ، و چندان كه توانم با شمشير شما را بزنم و به كمك خاندان و پيروان خويش با شما جنگ كنم ، به خدا اگر جنيان و انسيان با شما همدست شوند بيعت نكنم تا به پيشگاه خدا روم و حساب خويش بدانم . » و چون جواب وى را با ابو بكر بگفتند عمر گفت : « ولش مكن تا بيعت